مردي در نيمه هاي شب در مسجدي مشغول نماز بود.هنوز رکعتی نماز نخوانده بود که ناگهان صدایی شنید؛ با خود گفت: «حتماً
کسی وارد مسجد شده» بر کیفیت و کمیت عبادتش افزود. خوشحال از این که آن
شخص فردا می رود و به مردم می گوید این آدم چقدر خداشناس و وارسته است که
در نیمه های شب به مسجد متروک آمده و مشغول نماز و عبادت است. وقتی هوا
روشن شد و صبح آمد، به آن کسی که وارد مسجد شده بود، زیر چشمی نگاه کرد.
از تعجب دهانش باز ماند. سگ سیاهی که بر اثر رعد و برق و بارندگی شدید،
نتوانسته بود در بیرون بماند به مسجد پناه آورده بود.