تبليغاتX
نیمرنگ
نیمرنگ
شرافت مرد همچون بکارت زن است، چون لكه دار گشت ديگر هيچ چيز جبرانش نتواند.
روز زن مبارک

 

می خواستم امروز بعد از چند پست که درباره زن در اندیشه شریعتی نوشتم

شروع کنم به نوشتن درباره علی(ع). دیدم روز زن روز شاهکار افریدگان جهان

و البته سالگرد تولد مادر بزرگ من و خیلی از شماها فرا رسیده.

احساس کردم باز از زن بنویسم و این بار از حق مادر

ایا این حق را من ادا می کنم ؟؟ شما چطور؟؟

روزی در یک کلاس روانشناسی شرکت داشتم . چه خوب گفت استادمان که:

ایا تا بحال مادرتان را بغل کرده اید و بهش تابحال گفته اید که خیلی دوستش دارید؟!

تا بحال چند بار مادرتان را بوسیده اید؟!

ما فقط امده ایم که دیگران را بغل کنیم،

ازشان به خاطر کارهای کوچکشان تشکر

کنیم و دائم بگوئیم دوستشان داریم

و غافل از مادرمان که شاید دیگر فرصت نباشد.

روزی مردی گنهکار نزد پیغمبر امد

و گفت ایا امید نجات و

بخشایش برای من

هست؟؟

پیامبر: ایا پدر و مادرت زنده

هستند؟        

مرد: فقط پدرم زنده

هست.

پیامبر: برو به او خدمت و

نکویی کن

و با وی خوشرفتاری نما

ان مرد راه افتاد و رفت

ولی پیامبر

همچنان می فرمود: 

ای کاش مادرش زنده

بود!!

 

|+| نوشته شده در 85/04/23ساعت 12:25 توسط یوسف |

|+| نوشته شده در 85/04/21ساعت 23:29 توسط یوسف

 

           سلام

        لطفا شما نخونید.  این پست خصوصیه

 

 

        اینو برای یکی نوشته ام که امشب حتما میاد تا ببینه چه گلی کاشته و

        کارش چه تاثیری روی من داشته.

        می دونم که بر عکس من داری الان کیف میکنی

        دستت درد نکنه. من هیچ که ضایع شدم ولی فکر نکردی ابروی یک نفر دیگه

        به خطر میفته. لا اقل اونو دوست می داشتی

        من اگه امروز پا پیش گذاشتم فقط خواستم دل کسی را نشکنم و اسمم

        توی لیست نامردها حک نشه.

        یا شاید اصلا موضوع یه چیز دیگست، و...  نمی دونم امشب فقط گیجم.

        یا شاید موضوع این باشه که من خیلی مغرورم.تو هم اینجوری فکر می کنی

        اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟         

        می خوام از این به بعد...

|+| نوشته شده در 85/04/18ساعت 20:58 توسط یوسف |

 

                     و انگاه که با تو رو به رو  می شوم

                     واژگانم از بس می ریزند

                     واژه ها را گم می کنم

                     و این شاید عیب متولد بهمن است

                     و حتما تمام واژه هایی که برایت گم کرده ام

                     باز دوستت دارم اند

 

|+| نوشته شده در 85/04/14ساعت 23:52 توسط یوسف

اندیشه شریعتی
 

                           زن سنتی، زن متجدد، زن فاطمه وار(۴)

     تا بحال فاطمه را با پدرش محمد شناخته ایم و با شویش علی و...

  امروز شریعتی فاطمه را از خود فاطمه می شناساند. وی می گوید مگر پیامبر

  قبل از فاطمه سه دختر دیگر نداشت و علی مگر غیر از فاطمه همسر دیگر نداشت

  ، و از بچگی های فاطمه و احساس مسئولیت او در قبال پدر، چنانکه انقدر همراه

  پدرش بود که به او لقب ام ابیها دادند." بار سنگین را باید محمد بر دوش بکشد و

  خلق ارزش های نوین انقلابی را باید فاطمه در خویش بنماید.

      فاطمه به خانه علی می رود" او می داند که همسرش جز به جهاد و اندیشه 

  خدا و مردم نمی اندیشد و هیچ گاه، جز دست های خالی، از بیرون به خانه 

  باز نخواهد گشت. فاطمه بیشتر از خانه پدر در اینجا خود را مسئول می یابد،

  مسئول همسر بودن این مرد تهی دست که از خوشبختی جدی تر است و از 

  زندگی بزرگتر." مسئولیت مادر بودن زینب و حسنین.

       شریعتی فاطمه را تنها نجات گر ادم های قالب های تجدد و سنت می داند

  و می خواهد این نسل راه گم کرده فاطمه را بیابد.

 

      "مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنر مندیهای همه در طول این

  قرن های بسیار، به اندازه این یک کلمه نتوانسته اند عظمت مریم را باز گویندکه:

  "مریم مادر عیسی است.

  و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم، باز ماندم،

  خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه بزرگ است

  دیدم که فاطمه نیست.

  خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است   دیدم که فاطمه نیست.

  خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است   دیدم که فاطمه نیست.

  خواستم بگویم که فاطمه مادر حسنین است   دیدم که فاطمه نیست.

  خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است     باز دیدم که فاطمه نیست.

  نه، این ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

                                                 فاطمه فاطمه است. 

 

  

|+| نوشته شده در 85/04/08ساعت 11:23 توسط یوسف |

اندیشه شریعتی
               زن سنتی، زن متجدد، زن فاطمه وار(۳)

           شریعتی می گوید در قوانین فرانسه زن پس از جدا شدن از همسر کوچکترین حقی نسبت

      به فرزندانش ندارد در صورتی که در اسلام ـ اسلام اول و خالص، نه اسلام فعلی و مخلوط، از نظر

      شخصیت و حقوق، زن به قدری مستقل است که حتی برای شیر دادن فرزندش می تواند از شوهر

      مطالبه مزد کند و می تواند بدون دخالت شوهر تجارت کند، کار کند ودر کار تولیدی، مستقلا و

      مستقیما دست و یا دستمایه اش را بیندازد و به عبارت جامع تر استقلال اقتصادی دارد.

             وی در برابر این دگرگونی های فکری یعنی تجدد و سنت که بر ما تحمیل شده می گوید:

       چه کنیم و کیست که می تواند رسالت را بر عهده بگیرد؟ اودر کتاب زن صفحه ۱۰۷ می گوید:

        "انکه می تواند کاری بکند و در نجات نقش داشته باشد،نه زن سنتی است و نه زن عروسکی

        جدید که در قالب های دشمن سیر و اشباع شده است، بلکه زنی است که سنت های متحجر 

        قدیم را می شکند و می تواند خصوصیات انسانی تازه را انتخاب کند، کسی که تلقینات گذشتگان

        به عنوان نصایح ارثی مرده، سیرش نمی کند و شعارهای وارداتی فریبنده، به شوق وشعفش        

        نمی اورد، و در پشت ماسک های ازادی، چهره کریه و وحشتناک ضد معنویت و انسانیت و ضد

        استقلال معنوی و انسانی، و ضد زن و حرمت انسانی زن را می بیند."

             و او فاطمه را به عنوان یک الگوی نمونه و ایده ال مطرح می کند . معرفی ای بیش از انچه

         تا بحال شنیده ایم، بیش از گفتن صدای ناله و گریه های فاطمه در فراق پدر و بیش از احساس

         درد او در میان در و دیوار و بیش از سخن گفتن او با محسنش.

              فاطمه را انچنان معرفی می کند و چنان می شناساندش که هم برای زن و مرد سنتی

         تازگی دارد و هم برای زن و مرد متجدد.

 

|+| نوشته شده در 85/04/08ساعت 6:5 توسط یوسف |

         نام شعر: مرگ دوست داشتن                         شعراز: نيم رنگ

 

انروز سکوت بود و تنهايی حکمفرما

ديگر خورشيد گرمايش را از دست داده بود

نه اسمان ان اسمان ديروز بود و نه زمين چون ديروز بر داشتن چنين فرزندانی بر خود می باليد

نه باران شوق باريدن داشت و نه دريا سخاوت ديروز را

حنجره بغض گرفته پرندگان هم ديگر نت ها را وا پس می زد

انروز صبا را هم يارای راه رفتن نبود و شاپرک هم ديگر پيام عاشقان را نمی اورد

گويی خدا هم بندگانش را به کيفر اين گناه بزرگ ديگر مشمول لطف خود نمی کرد

چون ما اين انسانها در جهل مرکب خود موجودی را دانسته يا ندانسته کشته بوديم که همه مخلوقات جز اين انسان مدعی در سوگش نشسته بودند

و چون سنگينی تابوتش را بر دوش خود احساس کرديم، سنگينی ای سنگينتر از هر تابوت سنگين عزيز از دست رفته

و نفرين همه موجودات؛ حتی سنگها را

تازه فهميديم که چه موجودی را با دستهای پليد و چرکين خود به قتل رسانده ايم

ما انروز دوست داشتن را کشته بوديم. 

|+| نوشته شده در 85/04/02ساعت 15:17 توسط یوسف

business articles