اینجا همیشه باران است و تو اینجا همیشه خیس عشقی.عشق از در و دیوار، از آسمان و
زمین این شهر می بارد.
بقیع که هستی احساس دلتنگی داری و احساس شعف ، احساس درد، احساس خوشبختی
،غربت بقیع آزارت می دهد احساس قربت بی تابت می کند.همه نوع احساسی به آدم دست
می دهد.احساس هایی متناقض که هیچ مکان و زمانی قادر به جمع کردنشان در یکجا نیست.
اینجا عشق فرمان می دهد و اشک بزرگت می کند.دیگر قلب کوچکت تحمل این همه عشق
وبزرگی را ندارد.سینه ات را فشار می دهد،احساس درد میکنی و بغض امانت نمی دهد.
فراموش می کتی که خواسته ای داری.گویی آمده ای فقط اشک بریزی،فقط اشک،فقط
اشک!
حتما تا حالا حس کرده ای که چقدر سخته آدم از اونی که بهش عادت کرده دل بکنه.
دل کندن اونم از کسی یا چیزی که شاید دیگه نتونی ببینیش و این فکر که نکنه این آخرین
دیدار ما باشه تو را می کشه.اما سوسوی امیدی می بینی از روزنه ای به دلت می تابه
که نه این اخرین دیدار تو نیست ، بازم میای. باز همدیگرو می بینیم که این، شاید از طرف
دوستت به دلت الهام میشه.
آره مگه من می تونم تحمل کنم.بازم برمی گردم.آخه من دلم را اونجا جا گذاشته ام.

بانوى اسلام از ديدگاه سليمان كتانى انديشمند مسيحى
«فاطمهى زهرا (ع) مقامى والاتر از آن دارد كه سندهاى تاريخى و روايتى به سوى او اشاره كنند، و گرامىتر از آن است كه شرح حال گونهها به جانب وى راهنما باشند. فاطمه (عليهاالسلام) را همين چهارچوب كافى است كه: وى دختر محمد (ص) و همسر على (ع) و مادر حسن و حسين (ع) و بزرگ بانوى جهان است».
«فاطمه، اى دخت مصطفى! اى روشنترين چهرهاى كه زمين را بر روى دو كتف خود بلند كرد، تو جز دو نوبت براى زمين لبخند نزدى: يك بار در سيماى پدر، آن دم كه در بستر آرميده بود و تو را مژدهى قرب وصل مىداد لبخند زدى. و لبخندى ديگر، بدان هنگام گرداگرد لبان تو مىگرديد كه جان بر لب داشتى و واپسين دم خويش را فروفرستادى... تو هميشه با محبت زيست كردى، تو با پاكى و پاكدامنى زيستى، براى پاكيزهترين مادرى كه دو ريحانه زادى و پروردى و بر قامت آن دو جامهاى از خز بخشندگى پوشاندى... تو زمين را همراه با لبخندى استهزاآميز رها كردى و به ابديت پيوستى، اى دختر پيامبر! اى همسر على! اى مادر حسن و حسين، و اى بزرگ بانوى بانوان همه جهانها و اعصار»
«قهرمانى نيرويى نيست كه مستند به تن و بازو باشد، يا مستند به تاج و تخت، بلكه قهرمانى چيزى است كه منطق عقل، رشد و فهم را به كار گيرد، آنگاه هدفها را تعيين كند و برنامه را ترسيم نمايد. و قهرمانى زهرا، چيزى جز اين معنى بزرگ نبود. از اين رو از هر چه عامل روشنايى ديگران مىشد بهره گرفت، بى آنكه بازوان ناتوان و نزار، و پهلوهاى لاغر و نحيف وى در اين خواست از مؤثر باشد».